تبليغاتX
عشق و عاشقی

 می آیم تا به یکرنگی تو بپیوندم و سکوتت را با فریادی سرشار از تشنگی سراب آلوده بشکنم...آیا در شوره زار تو امید بارانی هست؟و رد پائی در خاموشی قلبت بر جای مانده؟آیا هیچ خاطره ای از نقش و نگاری در تو به یادگار مانده است؟؟نه...تو آسان فراموش میکنی... 

 

                                                                  کویر...

                                                                                      نقشی که نمی ماند...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:34 توسط ایلیا. s |


امروز به این جمله پرمعنا بر خوردم :

 

"خودپرستی بدتر از بت پرستی است."

 

نظر شما چیه؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:31 توسط ایلیا. s |


 

سگ اصحاب كهف از غارش بيرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در ميان بگذارد.ميخواست بگويد كه چگونه سگي مي تواند مردم شود!اما نمي دانست كه مردمان به سگان گوش نمي دهند،حتي اگر به زبان آدميان صحبت كنند.

 

سگ اصحاب كهف زبان به سخن باز كرد،اما پيش از آنكه چيزي بگويد سنگش زدند،چوبش زدند و رنجور و زخميش كردند.

 

سگ اصحاب كهف گريست و گفت:من هشتمين آن هفت نفرم!با من اينگونه مكنيد ...آيا كتاب خدا را نخوانده ايد؟...آيا نمي دانيد كه پروردگار چگونه از من به نيكي ياد ميكند؟

 

هزار سال پيش از اين خوي سگيم را كشتم و پليديم را شستم.امروز از غار بيرون آمدم كه بگويم چگونه سگي مي تواند به آدمي بدل شود...اما ديدم كه آدمي چگونه تبديل به دام و دد شده است.دست هايي از خشم و خشونت داريد،مي دريد و مي كشيد،دندان تيز كرده ايد و جهان را پاره پاره ميكنيد.اين سگ كه آن همه از او نفرت داريد نام من است،اما خوي شماست!

 

سگ اصحاب كهف گفت:آمده بودم كه از تغيير برايتان بگويم و از تبديل و از ماجراي رشد و از فراتر رفتن.اما مي بينم كه از تبديل تنها فرو تر رفتن را بلديد و سقوط و مسخ را.

 

چرا اجازه نمي دهيد كه كسي پليديش را پاك و نجاستش را تطهير كند؟چرا نياموخته ايد كه به ديگري گوش دهيد؟شايد اين ديگري سگ باشد اما حقيقت را گاهي از زبان سگ نيز مي توان شنيد.

 

سگ اصحاب كهف به غارش بازگشت و پيش خدا گريست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:30 توسط ایلیا. s |


 سرمای جانکاهی که از چندی پیش وجودم را فرا گرفته بود اینک به پایان خود نزدیک میشود ومن گرمای

مرگ را احساس میکنم...

 

سرما بر لبم رسیده و مرگ بر من تعظیم میکند و در گوشم میگوید:آیا وقت آن نرسیده در جانت رخنه کنم و

 از گرمایم شرری به تو ببخشم تا از همه دردها رها شوی؟

 

به رویش می خندم...هیچگاه از تو نترسیدم اما هیچگاه فکر هم نمیکردم از دیدنت همه خوشحال شوم...می

خواهی مرا از چه رها سازی ای مرگ؟گمان میکنی خسته شده ام؟گمان میکنی طاقت درد کشیدن را

ندارم؟فکر میکنی چرا متولد شدم؟نه این رها شدن نیست...

 

خنده هایش مرا مجذوب میکند و من هم می خندم...مرگ به اطرافیانم اشاره میکند و می گوید:من و تو میخندیم اما اینها گریه میکنند...نگاهی به اطرافیانم می اندازم و بغض گلویم را میفشارد...به اومیگویم:چرا وقتی مرگ به سراغ آدمیزاد می آید همه با او مهربان میشوند؟برای غصه هایش گریه میکنند

 و با لبخندهای خالی از شورش می خندند؟در حالی که قبل از آن به لبخندهای صمیمانه اش اخم میکردند و به

 گریه های دردناکش می خندیدند؟او باز هم میخندد...آدمیزاد همین است وقتی چیزی را از دست داد قدرش را

 بهتر میداند...آن وقت که دیگر خیلی دیر است....

 

 زیر لب می گویم:میگوئی بعدها قدر می شناسد...غافل ازاینکه برخی از آنها هیچگاه متوجه نبود آدم نمی 

 شوند چه برسد به اینکه...می پرسد:چیزی گفتی؟با سر اشاره میکنم که:هیچ.

 

 نگاهم بر روی چشمان مرگ ثابت می ماند و من اینگونه می میرم!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:26 توسط ایلیا. s |


سلام 

ز دو دیده خون فشانم  زغمت شب جدایی

چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب درنیاید به بهانه گدایی

به کدام مذهب هستین، به کدام ملت هستین

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

به طواف کعبه رفتم ،به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی که درون خانه آیی

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی

در دیر می زدم من که یکی ز در درامد

که درا درا عراقی که تو هم ازان مایی

 

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:5 توسط ایلیا. s |


سلام 

دل من سخت گرفته است از این دوری شوم
طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا

وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی
که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا

سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت
که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد
بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا

تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل
بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا

درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن
غیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا

از یم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت
غیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود
به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا

مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت
بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا

 

کاش نیاز به تنهایی، تنها نیاز آدم نبود.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:4 توسط ایلیا. s |


سلام

امشب خیلی دلم گرفته!

اگه دستام خالي باشه

وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم
كه بدونم لايق تو
 
دلمو از مال دنيا
به تو هديه داده بودم
با تموم بي پناهي
به تو تكيه داده بودم
 
هر بلايي سرم اومد
همه زجري كه كشيدم
همه رو به جون خريدم
ولي از تو نبريدم
 
هر جا بودم با تو بودم
هر جا رفتم تو رو ديدم
تو سبك شدن،تو رويا
همه جا به تو رسيدم
 
اگه احساسمو كشتي
اگه از ياد منو بردي
اگه رفتي بي تفاوت
به غريبه دل سپردي
 
بدون اينو كه دل من
شده جادوي طلسمت
يكي هست اين ور دنيا
كه تو يادش مونده اسمت
 
کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:2 توسط ایلیا. s |


آنگاه که نیستی
وسعت خلوت خویش را
به یاد سرخ ترین لحظه با تو بودن خواهم بخشید
عمریست از پی تو هستم در این صحرا
میدانم که گرد باد برده است مرا به نا کجا آباد!!!!!!!!!!!!

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نياز آدم نبود.

 

 

خبر آورد اند که آمدی
از سفر، بعد سالهای دراز
باز هم دل هوای عشق تو کرد
چون کبوتر که میکند پرواز
از سفر خوش آمدی            از سفر خوش آمدی
قلم آرزو به لوح بلند نقش دیگر یاد کشید
دلم من مرده بود از غم تو بس یک عمر انتظار کشید
تو که رفتی ترک من کردی
با چه پایی به دیدنت آیم
ای که با دیگران هم آغوشی
بی تو سالها ست که من تنهایم

 کاش نیاز به تنهایی ، تنها نياز آدم نبود.

 

 

در تنگناي غم ويران كننده هميشگي ام
در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام
در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام
فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت
آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم
من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي
اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند
آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.
اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.
اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟
با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست
به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .
آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟

 

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نياز آدم نبود.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:1 توسط ایلیا. s |


سلام

نمیدونم چی بنویسم که بتونه از بهترین دوستم بابت محبت هایی که در حق من داشته ، بتونم ازش قدردانی کنم فقط براش از خدا هرچی که بهترینه را میخوام چون اینقدر مهربونه که لیاقتش خیلی بالاتر از این حرفاست. هرجقدر هم که دور دور باشم همیشه به یاد محبت هاش هستم.

 

بگذار با چشمان تو ببينم          

بگذار در نگاه تو ذوب شوم

 بگذار شبها،رو به ستاره ها،خاطرات شيرينمان را شماره کنم

 بگذار هميشه در ذهنم،مثل نگاه اول،مهربان و پاک باشي

 بگذار نگاه مان ،نه به هوس ،که به عشق در هم گره بخورد

 بگذار دلم براي تو باشد

 بگذار قلبم براي تو بتپد

بگذار آرزوهايم با تو باشد.....براي تو......بخاطر تو......

 بگذار خيال کنم

 دوستم داري و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم .

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

 

دل بی روح جنس آهنت را دوست دارم

خطوط در هم پیراهنت را دوست دارم

 نگاه با همه بیگانه ات را دوست دارم

 غرور سرکش دیوانه ات را دوست دارم

 دوست دارم

تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم

 بهاری و من آن عطر خوشت را دوست دارم

 به هر لحظه کنارم بودنت را دوست دارم

 تماشائی تو هستی دیدنت را دوست دارم

 دوست دارم

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

 

 

بي تو طوفان زده ي دشت جنونم

بي تو من در همه ي شهر غريبم

بي من از کوچه گذر کردي و رفتي

بي من از شهر سفر کردي و رفتي

بي تو کس نشنود از اين بشکسته صدايي

برنخيزد دگر از،مرغک پر بسته نوايي

تو همه بود و نبودي،تو همه شعر و سرودي

چه گريزي ز بر من،که ز کويت نگريزم

گر بميرم ز غم دل،با تو هرگز نستيزم

من و يک لحظه جدايي،نتوانم نتوانم

 بي تو من زنده نمانم 

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

 

 

کاش بودي و مي ديدي
چه خاموش است بي تو روزگار من.


کاش بودي و مي ديدي
که اينجا تک تک ساعت
چه مظلومانه مي نالد به سوگ
لحظه هاي انتظار من.


کاش بودي و مي ديدي

طبيعت پيش چشمانم چه بي رنگ است
وهر سازي بد آهنگ است...

کاش بودي و مي ديدي

که من از تو سخن با پنجره، با آب، با آيينه، با ديوار مي گويم.

کاش بودي و مي ديدي
که بي تو،
نگاه مردمان همچون نگاه يک عروسک خشک و بي حال است.

کاش بودي و مي ديدي
بي تو،مهر ورزيدن،هوس،دلدادگي چون ميوه کال است.

کاش بودي و مي ديدي

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

 

 

تن تو ظهر تابستونو به يادم مياره

رنگ چشمهاي تو بارونو به يادم مياره

وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره

قهر تو تلخي زندونو به يادم مياره

من نيازم تورو هر روز ديدنه

از لبت دوستت دارم شنيدنه

تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون ميزنه

تو همون خوني که هر لحظه تو رگهاي منه

تو مثل خواب گل سرخي لطيفي مثل خواب

من همونم که اگه بي تو باشه جون ميکنه

من نيازم تورو هر روز ديدنه

از لبت دوستت دارم شنيدنه      

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:0 توسط ایلیا. s |


اي دوست به جز عشق تو در سر من هوسي نيست

جز نقش تو بر صفحه ي دل نقش كسي نیست

 

عمري با غم عشقت نشستم

به تو پيوستم واز خود گسستم

وليکن سرنوشتم اين سه حرف بود

تو را ديدم. پرستيدم . شکستم

 

 

گفتی که دنیا را پر از غم دوست داری پس مطمئن هستم مرا هم دوست داری گفتی نمیخواهی ببارم عشق اما شعر غریبی را که گفتم دوست داری

 

یک شعر پر از غلط؛ یک پرنده ی بی آسمان؛ یک نسیم سرگردان؛ یک رویای نا تمام

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:52 توسط ایلیا. s |


نفس بکش وبوی بهار را حس کن...

سبزه های جوان..سبزه های شجاع..

آنها می رویند.

بی ترس از سردی اول بهار که گاه بد جور غافل گیر شان میکند...

سبزه باش..

روییدن را تجربه کن ...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:34 توسط ایلیا. s |


امروز هوای بدی بود...از صبح باد می آمد..کم کم شدید شد.. آنوقت خاک هم اضافه شد

غبار بدی همه جارا فرا گرفت آزار دهنده بود...

باد که آنهمه خاک آورده بود سر راهش قدری هم ابرآورد..

برای چند لحظه باران گرفت...فقط چند لحظه...

تمام غبار فرو نشست..هوایی پاک وبوی کاهگل....بوی باران بوی نم.....

طراوت مهمان شد..

کاش به فضای غبار گرفته رابطه هامان..

به آسمان عشق هامان...

به فضای دلتنگی ها...قدری باران بزند...چند لحظه فقط..کاش....

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:34 توسط ایلیا. s |


امروز لباسهای زمستونه رو جمع کردیم وبردیم انباری..

والبته واضحه که لباسهای تابستونه رو از انباری آوردیم!!!!

بهاره وسوزوسرما تموم شده..

هر فصلی لباس مخصوص خودش رو داره

راستی فصل عاشقی کی هست؟

با اومدنش رختهای کهنه دلتنگی رو میبرن انباری؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:33 توسط ایلیا. s |


بهار قانون خاص خودش رو داره....

شکوفه های گذرا ولی پر از نوید ثمر...

وبارانهای نوازشگر...

وای بر من اگر در زمین دلت بذری نکاشته باشم...

چه بروید؟!؟ گیریم که دلت هم بهاری شود...دریغ!

باز دلتنگم....

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:32 توسط ایلیا. s |


تو مثل یه چشمه ابی واسه یه تشنه تو بیابون

تو مثل اون موج صبوری که وفا داره به دریا...

تو مثل اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر چون

نذاشتی کسی بیبینه حرفا یی که نوشتم تو دفتر.

دل تو یه اسمونه دل تنگ من زمینی...

می دونم عوض نمیشی تو خودت گفتی همینی

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:31 توسط ایلیا. s |


چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو

 

 ازت

 

دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو

 

 قلبت هدیه

 

 داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت

 

 شی

 

 حس کنی که هنوز هم دوسش داری

 

 

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری

 

تکیه بدی

 

 که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له

 

شده

 

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف

 

بزنی اما

 

وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک

 

گونه ها

 

 تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که

 

هنوز هم دوسش داری

 

 

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی

 

و هزار

 

بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب

 

بگی گل من باغچه نو مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:44 توسط ایلیا. s |


بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و

بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم

بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي

جز تاريكي و سياهي ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني !
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم

و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است

از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه

معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي!
آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!
عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و

به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ

كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد !

هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و     

در آغوش خود بفشارم!
عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ،

و من و تو نيز يك سوي ديگريم!
عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت ميكنم!

عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!
تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه

مي نگرم تو را ميبينم .
دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو

توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ،

با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه

دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:44 توسط ایلیا. s |


دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت
بود
بشنواين التماسرو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:43 توسط ایلیا. s |


عشقمون با جمله

 

"دوستت دارم"

 

شروع شد

 

ولی نمیدانم چرا تو حتی دوستت دارم

 

گفتناتم را هم فراموش کردی

 

اما من با اینکه خوب میدونم

 

عشق ما دوتا به ابرها پیوسته

 

ولی هنوز میگویم 

 

                                                       دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:42 توسط ایلیا. s |


 

آی غـــنــچــه ها ، آی کــــوچـــه ها، تـــو رو خـــدا بــگــیــن نـــــــــــره

پـــیـــاده ها ، سواره ها ، مسافرای جاده ها ،  تو رو خدا بگین نــــــره

تـــــــو رو خـــــــدا بگین نــــــره ، اگه بره ، من حرفامو به کی بگـــــم

آخـــــــه مــن هم عــاشــق شــــدم ، داره مــیــره ، من چــی بــــگـــــــم

آهــــــای شبا ، ستاره ها ، ترانه ها ، اگه بره ، قشنگی ها رو میبـــــره

آی آدمــــا ، مسافــرا ، پنجره های کوچه ها ، تو رو خدا بگین نـــــــره

عـــــــاشـــق شـــــدم ، اون میـــدونه ، واســه همـیــن داره میـــــــــــره

اگـــــه بــره ، کــی تـــو شــبــــام ، شــعــرام رو از مــن می گـــیـــــــره

نـــــــــــرو....بــــمــــــون....اگـه کمم ، عــــــــاشق شــدم خیلی زیــــــــاد

یـــــــادش بــخــیــر چـــه زود گـــــذشـــت ، اون اولا یــــادت مــیــــــــــاد

مـــــتــرسکی غریب بودم ، تــنـها بودم ، ســاکت و بــی صدا بــــــــــودم

قـــــــــشــنــــگ بــــــودی ، بــچــه بـــــودم ، از آدمــــا جــدا بـــــــــــودم

یــــــــه حــرفی مونـد توی دلم ، بهت بگم ، از روزی  که گفتی میـــــرم

خـــــواســتــم بـــگــم ، دوستــت دارم... دوستــت دارم ...دوستــت دارم

نــه خــنــده هــا ، نــه گریه هــا ، نــه اون همه ترانه هــا ، گلایــه هـــا

هــیچی بـه یادت نمیاد؟ نــه بوسه هــا ، نــه کوچه هــا ، نــه سایه هــــا

داره مــــیــــره ، تـــــا دوبـــــــاره ، ســاکــن شــبـــهـــــــا بـــشـــــــــــم

تـــــــــو بــاغ ســرد لحــظــه هــــام ، مـــتـــرسکی تــنـهــــا بـاشـــــــــم

عــــــــــمــر مــنــــم بــــــا رفــتــنـــت ، انــگــــار رو بـــه آخــــــــــــــره

مــــــنــم می خوام عـــاشــق بشـــم ، تــــو رو خـــــدا بگــیـــن نــــــــره

مــــــی خــــواد بــــره ، تـــنــهــــا بـــره ، تـــو فــکـــر راه ســفــــــــره

آی آدمــــــا ، ستاره هــــا ، مسافـــرا ، تــو رو خدا بگین نــــــــــــــــره

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:41 توسط ایلیا. s |


 

 

 عاشق منم،صاحب دل منم؛اگه من منم اون عاشق تو قصه ها منم   

 

   اگه نیازم نزار ببازم،بزار تو دلت خونه عشق رو بسازم    

 

 این بوده عشق من، تو رو بهت تشنه ام، پیشم بودی تو بهشتم   

 

  تویی فرشته ام توی کف دستم با خون نوشتم که تویی تو  مهمونی تنها عشقم   

 

  پس چرا بهم نگفتی یک کلام که من تو رو دوست دارم بـــهرادم   

 

  بی تو من نمیتونم باشم در امان؛ بهراد  مُردس دیگه از الان 

 

  دیگه رفتم، بستم ،حالا شدم خسته کسی که بی تو الان تنها نشسته   

 

  میتونی صدا کنی عاشق دل شکسته آروم آروم با خاطرت چشام میشه بسته

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:40 توسط ایلیا. s |


تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...

مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..


کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...

حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...

مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...

نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها...

تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...

یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...


من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی...

قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:39 توسط ایلیا. s |


من میدونم که با یکی دیگه

 داری حرف می زنی!

یک روزجوابم رومیدی یک روزمن روپس می زنی یک روزمن روپس می زنی!

به من میگی دوستم داری اما نگاهت به اونه!

میگی فقط من روداری اماهنوزم با اونی اماهنوزم با اونی!

من می دونم که با یکی دیگه داری حرف می زنی!

یک روزجوابم رومیدی یک روزمن روپس می زنی یک روزمن روپس می زنی!

 به من میگی دوستم داری اما نگاهت به اونه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:36 توسط ایلیا. s |


تا حالا دیدین دو نفر تو یه روز ۹۹۹ بار با هم قهر کنن 

تو ۹۹۹ هزارم ثانیه بعد با هم آشتی کنن

و هر بار ۹۹۹ بار قربون هم برن

آخر سر ۹۹۹ میلیون تا دلشون واسه هم تنگ بشه؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:33 توسط ایلیا. s |


 

 

گاهي وقت ها با خود مي انديشم :

«ميان من و ديگران ، فاصله اي ست

گویی در کار من اشتباهی است ...

 وقتي اين اشتباه بر طرف شود 

 من به همه ي مردم نزديک خواهم شد

 و شايد آنها را با عشقي جديد ، دوست بدارم...»

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:22 توسط ایلیا. s |


      

 

زندگی بدون عشق، ‌به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه. 


عشق بدون زیبایی، ‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و

به میوه‌هایی که هسته ندارند ...


زندگی، ‌عشق و زیبایی، ‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از

یکدیگر جدا می‌شوند و نه تغییر می‌کنند.
پس همواره در به روی عشق بگشاییم.

 

 

                                   

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:20 توسط ایلیا. s |


اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
 دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
 من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
 با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
 دريا كه از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
 اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:18 توسط ایلیا. s |


تو را به جهنم مي برند.

گريه مي کني و اشک مي ريزي

در حالي که من نا اميد, به تو نگاه مي کنم

پيمان شکسته شده

من راستگو نبودم

و حالا مي بينم که نوبت من شده

از درون مي گريم

و تو را مي بينم که مي سوزي و فرياد مي زني

تو را نگاه مي کنم

و تا نوبت من فرا رسد صبر مي کنم

صبر مي کنم........

گريه خواهم کرد

با چشماني خندان

در حالي که پايان اضطراب توست

و من هيچ چيز براي تسلي تو ندارم جز تسليت

در پوزش فقير تو

و در حسرت و پشيماني پوچ تو

همچنان تو را نگاه مي کنم

و به جاي چشمان تو اشک مي ريزم

در حالي که با ارعاب به سوختن تو مي نگرم

و تا نوبت خودم صبر مي کنم

صبر مي کنم....

پيمان را شکستي و راستگو نبودي

و تو را در حال سوختن مي بينم

و لحظه ها را تا نوبت خودم مي شمارم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:17 توسط ایلیا. s |


نخ من توي دست توست عروسك گردان.

بكش . با اراده خودت ببر منو .

هر جا كه ميخواي.

هر چي تو بگي قبوله عروسك گردان.

هر كاري تو بخواي ميكنم.

مثه دلقك ميشم . مثه عاشق . مثه پرنده . مثه هر چي تو بگي.

اما بذار

بذار روز مرگم رو خودم انتخاب كنم عروسك گردان.

اين تنها آرزوي ماريونت هست.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:12 توسط ایلیا. s |


۝ اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني


۝ از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد

۝ عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

۝ روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام

۝ ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر

۝ گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

۝ آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد

۝ توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم

۝ هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد

۝ نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد

۝ گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

۝ گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

۝ از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

۝ آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران

۝ من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

۝ گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار

۝ غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

۝ گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

۝ گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو

۝ صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط

۝ گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم

۝ غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

۝ دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست

۝ زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

۝ تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

۝ بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 8:20 توسط ایلیا. s |